149.ایستادن!
امروز داشتم کارامو میکردم بهت یه دونه بیسکوییت دادم و تو در حالیکه حواست نبود جفت دستات رو از کابینت جدا کردی و حدود 30 ثانیه وایسادی:* بعد یهویی انگار یادت افتاد و تندی چسبیدی به کابینت:)
دیروز مامان اینا رفته بودن پزشک قانونی برای افشین ... به من زنگ زد که برو خونه مون غذا درست کن تا ما بیایم ... شومینه ی مامان اینا که معرف حصورتون هست؟ اونو جلوش کلی چیز میز گذاشتم ... یه گلدون کاج مطبق هم بابا داره که خیلی روش حساسه ... دور اونم میز گذاشتم و بالشت چیدم ... خیلی با خیال راحت رفتم سراغ غذا درست کردن دیدم صدات نمیاد! کلی ترسیدم هی صدات کردم تا دیدمت! بله!!! رفته بودی دو دستی تو گلدون! خاکهاش رو میریختی رو زمین! خوب آخه این چه کاریه بچه؟؟؟ خلاصه مجبور شدم کل خونه رو جارو کنم! بازم خدا رو شکر که تو دهنت نکردی:|

امروز هم با مامانی در عرض 2 ساعت تقریبا کل تهران رو گشتیم! خیلی خلوت و خوب بود:) کاش تهران همیشه اینجوری بود! کاشکی هر کی رفته بیرون رو دیگه راه نمیدادن:))
سال پیش این موقع من کلی مسترس بودم و از ترس اصلا نخوابیدم:) امیدوارم امشب بتونم بخوابم:دی


149.ایستادن!
